تبليغاتX
یاغی

20  سی130 ديگر در فرودگاه مهر آباد به انتظار اصحاب قلم در حال خاك خوردن هستند.

صبح وقتي از خواب بيدار شدم تنها چيزي كه به فكرم رسيد اين بود كه كيفم رو بر دارم بدوم كه به اتوبوس برسم.

امروز با همه روزا فرق مي كرد چرا كه ديگه از اون فشارها وهجوم خبري نبود! وبه راحتي وبا وقار رفتم رو يه صندلي تازه اونم به دلخواه خودم نشستم كلي حال كردم مي دونين آخه خيلي وقت بود كه تو اين ساعت روز به صندلي اتو بوس تكه نداده بودم آدم احساس مي كرد تو هواپيما نشسته ...اما نه سي 130 خلاصه روز خوبي رو شروع كردم و فكر مي كردم خيلي عالي تموم بشه....

اتوبوس تو اون صبح قشنگ آروم آروم داشت جلو مي رفت تا برسه به آزادي البته اين آزادي رو با اون آزادي كه تو خوابا مي بينيم اشتباه نگيريد! منظورم ميدون آزاديه ...

وقتي اتوبوس به ايستگاه «ساها» رسيد دوتا سربا ز نيروي سوار شدن اول متوجه اونا نشدم دوتا جوون ۲۲،۲۳ساله بودن با اون لباساي آبي نفتی كه پوشيده بودن به خوبي تابلو بودن.

یکیشون كه رو اتكتش زده بود مهران .ت. گفت: «خلبان خيلي زرنگ بود كه تونسته هواپيمارو رو زمين بنشونه....»

بعدي كه بهروز .س بود  گفت:«نه بابا سي 130 اونقدر قدرت داره كه تو هر جاي ممكن بشينه و حالا حالا سقوط نمي كنه....»

همين حرفها باعث شد تا اون صندلي قشنگي رو كه بعد مدتها اول صبح گير آورده بودم ولش كنمو سرپا كنار اون دوتا سرباز وايسم و با اونا چند كلمه اي رو صحبت كنم!!!

+چه اتفاقي افتاده!؟

-هيچي ...

+اما داشتيد در مورد يه هواپيمايه سي 130 صحبت مي كرديد!؟

-شما!!!

+من يكي از اون آدمايي هستم كه 15 روز پيش 84 تا از بهترين دوستامئن تو يكي از اين غار غاركهاي سي 130 كشته شدن...

همين موضوع كافي بود تا اون دوتا هر چي مي دونستنو نمي دونستنو رو كنن و خيلي بهتر از تمام اونايي كه تو اون شب سخت، به راحتي از اون اتفاق بزرگ صحبت مي كردن بهتر حرف بزنن! لااقل راستشو بگن!!!

+نگفتي قضيه اون سي 130 چي بود؟!

-ديروز (دو روز پيش) يه هواپيماي سي 130 از يزد با چندتا از درجه داراي نيروي هوايي پرواز مي كنه و تو همون چند لحضه اول موتور هواپيما آتيش مي گيره و چون احتمال آتيش سوزي در اين هواپيما تخمين زده شده،موتور اين هواپيما طوري طراحي شده كه در چنين شرايطي به راحتي از سوي خلبان با يه آهرم از هواپيما جدا مي شه و مي افته ،

 

 ديروز وقتي اون هواپيما موتورش آتيش مي گيره ،خلبان بلافاصله موتورو از هواپيما جدا مي كنه وبعد با يه موتور كمتر به تهران مي رسه...

+موقه فرود چطور؟

-به سختي تونست به زمين بشينه و زماني كه خلبان از هواپيما پايين آمد زد زيره گريه ...

+مگه اطلاع ندارن اين هواپيماها ايراد دارن و زمان پرواز با مشكل روبرو مي شن!!!

-حدود بيستا (20)  از اين سي130 ها تو فرودگاه مهرآباد خوابيده وهر بار براي پرواز يكي از اينا از يكي موتور مي گيرن از يكي ملخ از يكي يه چيز ديگه تا يه سي 130 آماده پرواز بشه با غرض وغول...

+يعني بايد منتظر بيستا سقوط ديگه باشيم!!!

-نه!اين جوري نيست! اين هواپيماها قدرت زيادي دارن وهر كجاي ممكن ميتونن رو زمين بشينن حتي تو آب! وخيلي راحت بلند شن!

+پس اون هواپيماي سي 130 دحامل خبرنگارا چرا راحت پريد اما نتونست بشينه؟

-ببين!اون هواپيما به كل ايراد داشت!حتي پيش از پرواز من به عنوان دژبان پرواز براي چك كردن هواپيما به اونجا رفتم وزماني كه هواپيما را ديدم ومنه   سرباز متوجه  نشت بنزن شدم اما...

+اما هواپيما پريد!!!

نه به همون شكل!يهكمي درستش كردن اما  باز هم ايراد داشت.

باهمه اين گفته‌ها باز هم 20 سي130 ديگه تو فرودگاه مهرآباد در انتظار صيدي به نام خبرنگار در كمين نشسته!

پس آهاي اهالي دهكده خبر شما كه هميشه حامل اخباريد! با خبر باشيد تا در تله سي 130 به دام نيفتيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 9:40  توسط رسول بهشتی  | 

 

شاخه كوچك

در آرزوي فرار از تاريكي جنگل

زير پاي درخت پير

به دنبال نوري بود

تا كه برگهاي سبز كوچكش

زير پاي تاريكي‌

هيچ نگردد

و خزان پشت ديوار جنگل

در انتظار صيدي

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 16:50  توسط رسول بهشتی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 9:42  توسط رسول بهشتی  | 

پاره سنگم

گاه بر كف  رود

گاه بر كف كوي

نمي دانم كجايم

دور يا نزديك

چه خواهم شد

نمي دانم!

اگر شيشه مي كشند

گناه من چيست

نمي دانم چرا

 كه بي گاه

به پاي لنگم

به پاي پير

و يا در چنگ

نمي دانم!

...

و يا سالها

زير شلاق  سرما

به انتظار نگاه گرمي

در كنج ويرانه اي

بي هيچ صدايي

هيچ تكاني

نمي دانم!

...

اي كاش دستي بود

اي كاش چنگي بود

و يا طفلي

ياراي من به سوي خانه

نمي دانم

كي خواهم رسيد به سرانجام

و يا شايد

زير خشم قطره اي از باران

آب شوم

چون شيشه اي بشكنم

بي سرانجام

به دور از خانه

نمی دانم!!!

                                               آبی باشید

                                                          یاغی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 9:32  توسط رسول بهشتی  | 

 

تق...تق...تق

صدای در نیست

دل نیست

قلم است

بر تمام تنهایم

تق...تق...تق

اشک نیست

خون نیست

جوهر است

بر عرصه سپید کاغذ

تق...تق...تق

صدای پا نیست

خون نیست

قلم است

قلمهای شکسته

 در حصار خطوط

تق...تق...تق

اشک نیست

دل نیست

فریاد است

فریادی خاموش

 بر سینه ای پر درد

تق...تق...تق

صدای خون نیست

جوهر نیست

در است

درهای میله ای

بر روزهای خوش زندگی

تق...تق...تق

صدای دل نیست

اشک نیست

گلوله است

بر پیکر بی جانم

تق...تق...تق

گلوله نیست

قلم نیست

ساز است

ساز نقاش پیر گورستان

در انتظار غریبه ای

تق...تق...تق 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 11:8  توسط رسول بهشتی  | 

بعد میگن خبرنگارا ..........

آخه بابا یه خورده انصاف داشته باشین!!!!مگه همین چند روزه پیش نبود که انهمه از دوستامون کشته شدن.

اونوقت یه نامردی می آد تو وبلاگ یکی از بچه ها اون همه چرت و پرت مینویسه!!!

چی باید گفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 15:48  توسط رسول بهشتی  | 

هم سوخته شمع ما...هم سوخته پروانه

در حسينيه ارشاد گرد هم می آييم تا زنده کنيم ياد عزيزانی که به سفری بی بازگشت رفته اند.

اين مراسم به همت انجمن روزنامه نگاران جوان.انجمن صنفی روزنامه نگاران.انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و خانه عکاسان روز دوشنبه بيست و يک آذر ماه از ساعت ۱۵ در حسينيه برگزار می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 16:9  توسط رسول بهشتی  | 

تق...تق...تق

صدای در نیست

دل نیست

قلم است

 

منتظر تق...تق...تق یاغی باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 15:58  توسط رسول بهشتی  | 

صدایم کوتاه است

ابرها در بلندا

فریادی می کشم

تا ابرها برمند

و ماه

خانه خود را

در میان کوچه های تاریکی

پیدا کند

شاید پیری در پی عصایش باشد

وشاید پرنده ای

ره گم کرده در میان

چراغهای خیابان

برای لانه

فریاد می کشد...

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 16:11  توسط رسول بهشتی  | 

ای کاش می توانستم ابرها را رم دهم

تا ستاره هارا تک تک به تو هدیه کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 12:29  توسط رسول بهشتی  | 

دیروز رفته بودم بالاشهر!!! یه جایی بالاتر از بالاشهر!!

ایستگاه یکه توچال. اما به خاطرُ نه کار بلکه رفاقت سوار تله کابین نشدم!

نرفتم اسکی!

 

اونم یه اسکی مفتکی به خاطر رفاقت!

وقتی برمی گشتم چند تا اتوبوس که معلوم بود از پایین شهر می آمدن دیدم!!

اونا هم منو دیدن!

چندتاشون برام دست تکون دادن یه لحظه غرور منو گرفتو مثل رئیس جمهورا براشون دست تکون دادم بعد دیدم همه اون دختر بچه ها زدن زیر خنده!!!!

مگه من شبیه رئیس جمهورا نیستم؟

البته دورهای قبل ؟

چرا خندیدن؟

خلاصه هیچی کلی ضایع شدیم به خاطر رفاقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:38  توسط رسول بهشتی  | 

مدادهایم را برمیدارم

ودر دل امواج

قایقی می کشم

شاید غریبه ای در میان دریا

میهمان رنگهایم شود

مداد هایم را برمی دارم

و در دل سیاهی

ماهی می کشم

تا...................

با سلام به همه دوستان

هر کسی که بتواند ادامه این شعر را بنویسد از یاغی جایزه ای دریافت میکند به اندازه دریا

 

یاغی باشیدوآزاد

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 16:49  توسط رسول بهشتی  |