
پاره سنگم
گاه بر كف رود
گاه بر كف كوي
نمي دانم كجايم
دور يا نزديك
چه خواهم شد
نمي دانم!
…
اگر شيشه مي كشند
گناه من چيست
نمي دانم چرا
كه بي گاه
به پاي لنگم
به پاي پير
و يا در چنگ
نمي دانم!
...
و يا سالها
زير شلاق سرما
به انتظار نگاه گرمي
در كنج ويرانه اي
بي هيچ صدايي
هيچ تكاني
نمي دانم!
...
اي كاش دستي بود
اي كاش چنگي بود
و يا طفلي
ياراي من به سوي خانه
…
نمي دانم
كي خواهم رسيد به سرانجام
و يا شايد
زير خشم قطره اي از باران
آب شوم
چون شيشه اي بشكنم
بي سرانجام
به دور از خانه
نمی دانم!!!
آبی باشید
یاغی...